روزگار شاعری(3)
کاری ازدست خدایان المپ:
گایا
اورانوس
زئوس، ژوپیترِبزرگ حتی!
برنیامده
که نشسته کنارِ رودخانه به این فکر می کند...
تا جنوب راهی نیست.
به یاد نمی آورد…
اصلاً همه چیز از کیِ زمان؟
کجایِ زمین؟
قرار بوده کسی بیاید برونداقیانوس آرام
راه نشانِ ماهی های سرگردان بدهند
کسی نیامده
خدایان دروغ گفته اند
نشسته کنار رودخانه به این فکر می کند…
78
کجاست؟
شکوه شگفت نادانی خردمندانه ی کودک خیالبافی
که گم می شد
در بوی پونه ی وحشی و
هیجان چشیدن طعم سیاه تمشک
بر آن ارتفاع سبز نمناک
به رغم دلواپسی سرخ پسین
در راه خانه...
۷۸
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 11:24 توسط کیانوش کشوری
|