تبليغاتX
کیان - روزگار شاعری (2)

 

چهارپاره:

 

شوق در چشم و عشق در سینه

آمد او سوی خانه ی یارش

دست در دست او نهاد، بی آنکه

کس نماید خیالِ آزارش

 

او برای یار خود می خواند

عاشقانه های شورانکیز

ناگهان کسی صدایش زد

پسرم! خواب دیده ای؟ برخیز!

 

شاعرِ فقیرِ بیچاره

خشک، مثلِ تکه چوبی بود

زیرِ لب یواشکی غُرزد

وای مادر! چه خواب خوبی بود!76

 

 

غزل:

 

از عشق فقط برزخی از فاصله مانده ست

از شعر همین چند ورق باطله مانده ست

از آن همه امید به پیمودن این راه

من مانده ام و پای پر از آبله مانده ست

افسوس! از آن شوق اهورایی دیروز؛

امروز فقط یک دلِ بی حوصله مانده ست

آرام نمی گیرم و این دردِ کمی نیست

در سینه ام از طعنه ی طوفان گله مانده ست

هر لحظه گمان می کند آوار شدن را

دیوارِ خرابی که پس از زلزله مانده ست.78

 

  

 

هنوز مانده بدانی که یار یعنی چه

خزان چگونه بفهمد بهار یعنی چه؟

به فکر ماندن خویشی، همین! نمی فهمی؛

به شوق رفتنِ بالای دار یعنی چه

سوار آمده، هی مرد! هی! نمی پرسی؛

که فصلِ سبزِ ورای حصار یعنی چه؟

به آن نشانیِ سرخی که گفته بودت عشق

برو ببین که دلِ بیقرار یعنی چه!

به شانه زخم نداری وگرنه می گفتم

که در قبیله ی مردان عیار یعنی چه79

 

 

 

آخرش این درد مرا می کشد

این نفس سرد مرا  می کشد

دیر بجنبی به هواداری ام

این غمِ نامرد مرا می کشد

وحشتِ خشکیدنِ باغ از پسِ

حادثه ای زرد مرا می کشد

دغدغه ی کوچه که پر می شود؛

از سگ ولگرد مرا می کشد

ساده بگویم غمت این روزها

بی برو برگرد مرا می کشد79

  

 

 

من هرچه می کشم همه از یار می کشم

ازدست ناز مضحک دلــــدار می کشم

با فکرهای پوچِ رمانتیکِ مسخــــــــره

خر می شوم به سادگی و بار می کشم

یک گوشه تویِ پارکِ کثیفی دوباره از

حسِ غلیظِ شاعری ام کـــــار می کشم

هی عشق می نویسم و هی گریه می کنم

هی مثلِ گربه جیغِ دل آزار می کشم

از عمقِ جان ترانه ی غمگینِ«شدخزان»

سر می دهم و یکسره سیگار می کشم

از زورِ فلسله به سیاهی رسیده ام

روی ورق برای خودم دار می کشم81

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:20 توسط کیانوش کشوری |