کاری ازدست خدایان المپ:
گایا
اورانوس
زئوس، ژوپیترِبزرگ حتی!
برنیامده
که نشسته کنارِ رودخانه به این فکر می کند...
تا جنوب راهی نیست.
به یاد نمی آورد…
اصلاً همه چیز از کیِ زمان؟
کجایِ زمین؟
قرار بوده کسی بیاید برونداقیانوس آرام
راه نشانِ ماهی های سرگردان بدهند
کسی نیامده
خدایان دروغ گفته اند
نشسته کنار رودخانه به این فکر می کند…
78
کجاست؟
شکوه شگفت نادانی خردمندانه ی کودک خیالبافی
که گم می شد
در بوی پونه ی وحشی و
هیجان چشیدن طعم سیاه تمشک
بر آن ارتفاع سبز نمناک
به رغم دلواپسی سرخ پسین
در راه خانه...
۷۸
چهارپاره:
شوق در چشم و عشق در سینه
آمد او سوی خانه ی یارش
دست در دست او نهاد، بی آنکه
کس نماید خیالِ آزارش
او برای یار خود می خواند
عاشقانه های شورانکیز
ناگهان کسی صدایش زد
پسرم! خواب دیده ای؟ برخیز!
شاعرِ فقیرِ بیچاره
خشک، مثلِ تکه چوبی بود
زیرِ لب یواشکی غُرزد
وای مادر! چه خواب خوبی بود!76
از عشق فقط برزخی از فاصله مانده ست
از شعر همین چند ورق باطله مانده ست
از آن همه امید به پیمودن این راه
من مانده ام و پای پر از آبله مانده ست
افسوس! از آن شوق اهورایی دیروز؛
امروز فقط یک دلِ بی حوصله مانده ست
آرام نمی گیرم و این دردِ کمی نیست
در سینه ام از طعنه ی طوفان گله مانده ست
هر لحظه گمان می کند آوار شدن را
دیوارِ خرابی که پس از زلزله مانده ست.78
هنوز مانده بدانی که یار یعنی چه
خزان چگونه بفهمد بهار یعنی چه؟
به فکر ماندن خویشی، همین! نمی فهمی؛
به شوق رفتنِ بالای دار یعنی چه
سوار آمده، هی مرد! هی! نمی پرسی؛
که فصلِ سبزِ ورای حصار یعنی چه؟
به آن نشانیِ سرخی که گفته بودت عشق
برو ببین که دلِ بیقرار یعنی چه!
به شانه زخم نداری وگرنه می گفتم
که در قبیله ی مردان عیار یعنی چه79
آخرش این درد مرا می کشد
این نفس سرد مرا می کشد
دیر بجنبی به هواداری ام
این غمِ نامرد مرا می کشد
وحشتِ خشکیدنِ باغ از پسِ
حادثه ای زرد مرا می کشد
دغدغه ی کوچه که پر می شود؛
از سگ ولگرد مرا می کشد
ساده بگویم غمت این روزها
بی برو برگرد مرا می کشد79
من هرچه می کشم همه از یار می کشم
ازدست ناز مضحک دلــــدار می کشم
با فکرهای پوچِ رمانتیکِ مسخــــــــره
خر می شوم به سادگی و بار می کشم
یک گوشه تویِ پارکِ کثیفی دوباره از
حسِ غلیظِ شاعری ام کـــــار می کشم
هی عشق می نویسم و هی گریه می کنم
هی مثلِ گربه جیغِ دل آزار می کشم
از عمقِ جان ترانه ی غمگینِ«شدخزان»
سر می دهم و یکسره سیگار می کشم
از زورِ فلسله به سیاهی رسیده ام
روی ورق برای خودم دار می کشم81
این شعرها محصول زمانی ست که جهان را شاعرانه می دیدم، عاشقانه می دیدم. به شدّت آرمان گرا بودم، هستی را حقیقت مند میدانستم. واژه را اصیل می دانستم، معنا را اصیل... . آنچنان که بود نمی دیدم، آنچنان که گمان می کردم می خواهم می دیدم. رؤیا پرداز بودم. وظیفه ی شاعر را تلاش برای کشف تناسبات حقیقیِ سیّال می دانستم...
هر کجا رنگی از زیبا بود، هر کجا نامی از قشنگ بود، من پیشترک آنجا بوده بودم، شگفت زده بودم... خواستم چیستیِ هستی را و خودم را و زندگی را و شعر را و عشق را و واژه را وَ زبان را و زبان را وزبان را بدانم... از زندگی با آنها و در آنها درآمدم و از بیرون به آن ها نگاه کردم... چیزی نبود... شکوهشان شکست... آرام آرام، دیگر نه شوري، نه شعری، نه خیالی، نه آرامی... برای من که روانم آمیخته با آن گونه گی بود، ترسناک بود...
اکنون دوباره تلاش می کنم فراموش کنم، عادت کنم و از نو دنیایی جعلی برایِ خودم بسازم، همان دنیایی که پیشتر در آن زندگی می کردم و آن را باور داشتم، چون باور داشتم...
شکل، ساختار، تفکر و زیبایی شناسی این اشعار تکراری ست. در واقع شعر خلاقه نیستند. شاعر خلّاق، زیبایی شناسیِ شخصی دارد و روایتی که از هستی می کند منحصر بفرد است، مثل اثر انگشتش... . اما این اشعار، به لحاظ فنّی به طور ظاهراً ناخواسته بر اساس یک الگوی شعری مشخّص که قرن هاست مثل هوا در اطراف ما جریان داشته و شاید برای هر کسی که می خواسته یک بار هم که شده سرودن را تجربه کند در دسترس ترین روش بوده، شکل گرفته اند... . برای محتوایشان می توان اصطلاح ((رمانتیک)) را بکار برد. این نگاه، حتی در غزل هایی که خود را متوجه مسایل اجتماعی نموده اند نیز قابل مشاهده است... در رباعی ها که البته شخصی ترند، نوعی طنز آلوده گی آمیخته با اندوه و افسوس و ناامیدی وجود دارد که تلاش شده به کمک پاره گفتارها و پایان بندی چکشی و غافلگیرانه، بر خواننده تأثیرگذار باشند...
در هر صورت هدف از نمایش این اشعار، بیشترآشنایی بازدیدکنندگان با برخی از آثار گذشته ی خودم بوده به عنوان نویسنده ی وبلاگ كه در چند نوبت ارايه خواهند گرديد.
بخش نخست:
رباعي
دلشوره ز چشم بیقرارش پیداست
آشفتگی از حال نزارش پیداست
از اوّل عاشقی چنین بدقولی
((سالی که نکوست از بهارش پیداست))
78
یک عالمه امروز دلم غم دارد
پشتِ قلمم شکسته، ماتم دارد
این مصرع آخری چرا می لنگد؟
ای وای رباعی ام تو را کم دارد
78
اسبِ کَهَرِ سادگی اش را هی! کرد
با شعر و جنون جدالِ پی در پی کرد
می خواست که عاشق بشود، امّا نه!
تا آخرِ عمر بی خیالی طی کرد
78
کی بی تو سه گاه و شور و ماهور خوش است
دور از تو کجا جوانی و شور خوش است؟
باور نکن، این خنده ی خوشحالی نیست
((آواز دهل شنیدن از دور خوش است))
79
دلواپسِ وضعِ اشتهایت هستی
مشغول حساب سکّه هایت هستی
من می گویم: دلم گرفته است رفیق!
تو فکرِ کلاسِ کفشِ پایت هستی
79
او هرچه جفا کرد حلالش مشدی!
بخشیده به رؤیایِ وصالش مشدی!
این شیوه ی عشق است: پریشان کردن
با غصّه بساز و بی خیالش مشدی!
79
یک طبعِ دهن دریده دارد استاد!
صد نوچه ی ورپریده دارد استاد!
گفتم که بدانی اَلَکی نیست رفیق!
صد مَن غزل و قصیده دارد استاد!
79
پُر فیس و اِفاده بود و اطفاری بود!
انگار مریضِ مردم آزاری بود
یاری که همیشه از وفا دم می زد
استادِ مسلّم جفاکاری بود!
79
از دست تو شکوه با خدا خواهم کرد
با درد ندیدن تو، تا خواهم کرد
یک روز علیهِ اینهمه بیدادت
از عشق گذشته؛ کودتا خواهم کرد
80
او رفت و ببین چگونه ماندم در بند
آن وقت تو هی بگو: عزیزم لبخند!
ما را چه به عشق و عاشقی؟ ای آقا!
افسانه نفرما؛ ((دل خوش سیری چند))
80
هرگز دلم از درد نیاسود رفیق!
از عشق همین قسمت من بود رفیق
هنگامِ نماندن است، باید بروم
دیدار به رستخیز، بدرود رفیق!
80
الیوم! تو بر دلم حرامی ای عشق!
با تو نه سلامی نه کلامی ای عشق!
برگرد و ازین به بعد دیگر هرگز
از من به زبان نیار نامی ای عشق!
81
او از همه خسته بود، باید می رفت
حالا که شکسته بود باید می رفت
هر چند که می خواست بماند؛ امّا!
درها همه بسته بود، باید می رفت
81
از بخت بدش هرآنچه می خواست نبود
بیچاره، دلش کمانچه می خواست نبود
خندید در آیینه و فریاد کشید
دیوانه شد و تپانچه می خواست نبود
81
شب
خدای مقرنس اندوهگین
تابوتی گرفته بر دوش/ سیاه پوشیده، سپیده نشان می دهد
با دهانی پر از
بشارتِ بهشت های معمولی
و باغ های پرُ آب و علف
مرا به بستر حوریان چشم به راه می خواند!
در کوچه امّا
آوازه خوان مستی
به بندر می برد مرا
به دیدار سینه ی سترون دختران دریا
تلویزیون کُتِ یقه انگلیسی پوشیده!
لبریز از موسیقیِ حماسه هایِ فاخرِ بی پایان
جان پناهِ من می شود
از گزند دشمنانِ مصممّ
صباحَ الخَیر ایُّهاالمُشاهدونَ الکِرام!
اینجا ایران است!